Arash Ashoorinia's Photography

November 14, 2005



Category Archive

نظرات
+

بابا....بيا کنار دوست گرامي سرم گيج رفت !!!!!
البته اگه دوست داري هم ميتوني بپري چون من
شخصا معتقد به آزادي هستم .....هو ا نايس دي نانا

نوشته شده توسط nana در November 14, 2005 11:53 PM
+

و پس از آن، هیچ...

نوشته شده توسط ایمان در November 14, 2005 11:55 PM
+

ارتفاع تنها چیزیه که ازش می ترسم!شجاعت می خواد اینجوری ایستادن و عکاسی کردن.

نوشته شده توسط نسرین در November 15, 2005 12:55 AM
+

می میرم برای این خلاقیت هات. ای ول!

نوشته شده توسط Parastoo در November 15, 2005 12:59 AM
+

توو هفتان لینکش کردم با عنوان «لبه تاريکی». عنوانش چطوره؟

نوشته شده توسط Parastoo در November 15, 2005 01:05 AM
+

حالا از کجا معلومه که این لبهء یه جای مرتفع باشه !شایدم لبه یه استخره در شب!البته در اون صورت برای این سیاهی پر اغراق باید با فوتو شاپ روش کار کرده باشه عکاس!حالا همینجوری منم گفتم که یه چیز گفته باشم!

نوشته شده توسط زهرا در November 15, 2005 02:12 AM
+

لبهٌ تاریکی ...

نوشته شده توسط ساسان در November 15, 2005 02:54 AM
+

عین سگ از ارتفاع می ترسم . عین سگ تاریکی رو دوس دارم !

نوشته شده توسط محیا در November 15, 2005 06:01 AM
+

ببين من با عكسهات اصلا حال نميكنم چون معلوم نيست بعدش چي شده، مثل اون يكي كه تو جاده انداخته بودي، يعني بعد از اين هم افتادي و به سلامتي با دار فاني وداع كردي يا اينم مثل اون يكيه كه سر كارم گذاشته بودي، تكليف من رو اين وسط روشن كن

نوشته شده توسط حنيف در November 15, 2005 08:12 AM
+

به نظر می رسد به ترس از ارتفاع خوب غلبه کردی!

نوشته شده توسط ماری مهرمند در November 15, 2005 09:58 AM
+

چيزي كه به نظر من در اين عكس جالبه و كسي تا حالا بهش توجه نكرده اينه كه يكي از كفشها بندش باز است! ... و مرا ياد شعري از سهراب عزيز مي اندازد:
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت گشوده خواهد شد.
موفق باشي دوست هنرمند من.

نوشته شده توسط پدر اروند در November 15, 2005 10:05 AM
+

یه همچین عکسی گرفتم از کفش های خودم کنار یکی از حوض های پارک گفتگو. سیاه نبود. آبی بود.

نوشته شده توسط المیرا در November 15, 2005 10:39 AM
+

dont push me, cause iam close to the edge ,
but i think that your copyright note on the bottom (especially on this pic) is too much, maybe you find another way to sign it?
wow, nice foto
writing from right to left
is strange
greetings

نوشته شده توسط jo در November 15, 2005 01:26 PM
+

بعضي وقتها توي زندگي دقيقا به جايي مي رسي كه واقعاهمين حس رو داري يعني هر چي به جلوي خودت نگاه مي كني هيچ چيزي جز تاريكي نمي بيني پس سعي كن يك چراغ پيدا كني.

نوشته شده توسط mandana در November 15, 2005 06:03 PM
+

و پرتگاهی بس لبریز...

نوشته شده توسط خشایار در November 16, 2005 12:56 AM
+

عکس جالبیه .
من هیچ کارم این وسط اما در جواب سوال زهرا خانوم به نظر من - که شاید غلط باشه- تو این عکس اگر تصحیح نوری صورت گرفته باشه هیچ مشکلی نیست نه عکس خبریه نه عکس مستند اجتماعی ! می خواد یه مفهومی رو به طرف مقابل برسونه و یا یک حسی رو. حالا مهم نیست در اصل لبه ی پشت بوم باشه ی استخر یا هر چیز دیگه ای باشه. و اسم این عکس هم سقوط از پشت بام - نیستش مهم ظلماتیه که جلوی پای عکاس هست حالا می خواد داخل آب و در شب باشه یا و یا یک ارتفاع زیاد. و به نظر من با دیدن عکس به جای اینکه بیشتر به فکر کلک عکاس باشیم بهتره به خود عکس توجه داشته باشیم البته در این نوع عکاسی.

نوشته شده توسط مهران در November 16, 2005 01:01 AM
+

سلام. چه بامزه. من یه بار یه همچین عکسی خواستم بگیرم و گرفتم... البته نه با این ارتفاع و نه به این سیاهی... این خیلی قشنگ شده:)
خوب فرق یه عکاس خوب با بقیه همینه دیگه..
یه بار هم تو برف زیاد بالای کوه اینجوری گرفتم..
یه بارم تو اتوبوس پاهامو گذاشتم رو صندلی و یه عسک هِنری گرفتم:)
زنده‌باد پاها... پاهای قوی که از بلندی نمی‌پرن.

نوشته شده توسط زیتون در November 16, 2005 02:11 AM
+

یه توضیح در مورد تکنیک این عکس:

کمتر پیش میاد که از فلاش استفاده کنم (کنیم!)
بخاطر از بین بردن عمق و ...

اما در این عکس نیاز به از بین بردن عمق عکس داشتم و از فلاش سر دوربین + ایزوی پایین استفاده کردم که باعث میشه زمین جلوی پای من مشخص نشه... اگر ایزو بالاتر بود و یا بدون فلاش عکس میگرفتم به هیچ وجه چنین اتفاقی نمیافتاد.
کنتراست عکس رو کمی تشدید کردم که قسمت سیاهی کاملا سیاه باشه....

اما در مورد میزان ارتفاع:
اینقدر بلند بود که جرات نکنم بشینم و بند کفشم رو ببندم! و اینقدر بلند بود که جرات نکنم پای چپ رو بیشتر از این جلو بگذارم... مجبور به حرکات آکروباتیک برای گرفتن عکس و فوکوس در تاریکی هم بودم...
نکته آخر؟ سرعت عکاسی با فلاش باعث میشه لرزش دست و پا در عکس مفهوم نباشه!

نوشته شده توسط آرش عاشوری نیا در November 16, 2005 11:27 AM
+

ميدوني چيه دوست عزيز

در جامعه اي که همه مون روي چنين بلندي که به عمقي سياه
ختم ميشه ايستاده ايم ...ها ..اين گونه عکس ها تنها ميزان
رنج و درد و نا اميدي ما را نشان ميدهد .
به نظر من که مسن تر هستم اگرچه اين عکس حقيقتي عريان
است ولي بايد کنار رفت و سر سختي نشان داد زيرا اين مقاومت
مفهوم انسان است و بس . شاد باشي و اميدوار نانا

نوشته شده توسط nana در November 17, 2005 07:35 AM
+

بلندی که ترس نداره تازه اگه بشینی و خم شی جالبم میشه من در بچگی ام زیاد این کار رو کردم البته یواشکی انقدر دنیا از اون بالا جالبه البته اگر همسایه فضملتون نره به مامانتون بگه. ای کاش فلاشت اون موقع کار نمیکرد تصویر واقعی رو نشون میدادی مردم ببینن اگه از حقیقت نترسن چقدر قشنگه

نوشته شده توسط مرمر در November 19, 2005 06:28 AM
+

جالبه آدم نمی تونه حدس بزنه آخرش چی میشه می پره یا نه! می خواسته امتحان شجاعت بکنه یا فقط یک کنجاوی بوده برای دیدن ته این سیاهی.

نوشته شده توسط پاسارگاد در November 20, 2005 10:52 AM
+

اين روزها ، فتوشاپ چه بلاهايي‌ كه بر سر اين «عكس بي زبان» نمي‌آورد!؟
عكس « پاها » يك تصوير تكراري‌ست... پرانتز: كاش مي‌شد همين‌جا عكس‌هاي خارجي(والبته دست‌كاري نشده‌ و مشابه اين اثر را) آپ لود مي‌كردم و كنار كامنت خودم مي‌چسبوندم! كه نمي‌شه...
تا اون‌جايي كه خاطرم هست ، حداقل 4 تا عكس خارجي و با همين مضمون، توي كامپيوترم ذخيره دارم...
البته ممكنه(با اين‌كه خيلي بعيدبه نظر مي‌رسه) ، آرش خان اين عكس رو با نور فلاش در شب گرفته و فلاش از نور دهي به قسمت پايين تراس، عاجز مونده باشه!
ولي فرضيه دست‌كاري كردن (فتوشاپي)قسمت سياهي عكس، بيش‌تر محتمل است! و با اين‌كه آرش خان رو خيلي دوست دارم ، بايد جسارتن عرض كنم : تصوير فوق ، هيچ‌گونه خلاقيتي درش ديده نمي‌شه كه نمي‌شه!
يكي از كامنت‌ها، به نكته جالبي اشاره كرده كه تنها قوت اين اثر است!دوستي اين‌جا نوشته : «چيزي كه به نظر من در اين عكس جالبه و كسي تا حالا بهش توجه نكرده اينه كه يكي از كفش‌ها بندش باز است! ... »
درسته بحث، بحث كارشناسي عكاسي نيست؛ اما هوش اين دوست بيينده قابل تقديره...
(چشمك)

نوشته شده توسط حسين شريفي‌فر در November 21, 2005 12:09 AM
+

man aslan az in ax khosham nayomad ...bishtar tarsidam ta inke lezat bebaram .1joraii tarsnake

نوشته شده توسط sahar در November 22, 2005 01:54 AM
+

جناب شریفی فر...
متاسفم که کامنت ها رو خوانده اید جز کامنت خودم؟
چرا گمان میکنید عکس با فلاش گرفته نشده؟
کافیه کامنت من رو بخونید و یا اگر حرف من رو قبول ندارید قبول زحمت کنید و زانوی سمت چپ رو نگاه کنید تا نور فلاش و حالت اوراکسپوز رو ببینید...
اما این که چنین عکسی تکراری باشه؟ خوب بعید نیست! لابد زیاد پیش میاد نصف شب عکاسها تب کنن برن عکاسی!

نوشته شده توسط آرش عاشوری نیا در November 22, 2005 01:33 PM
+

آرش جان !
واقعن قصد انتقاد داشتم و نه چيز ديگه. البته از توع سازنده و نه مخرب...
اون دفعه يادم رفت بهت تبريك بگم... البته من بار اول (سال پيش) هم كه جايزه گرفتي - توي نشريه‌ام - خبر دريافت جايزه تو رو درج كردم و خيلي وقته هم مي‌خوام يه مصاحبه باهات بكنم كه وقت نشده باهات تماس بگيرم...
مجبور شدم يكي از همين عكس‌ها را (كه گفتم تكراريه) آپ لود كنم و آدرسش رو همين جا بذارم.خداوكيلي بعد از اين كه عكس رو ديدي، پيش خودت كلاه‌ات رو قاضي كن و ببين اين اثرت تكراري نيست؟
اينم آدرس عكس مشابه
http://tinypic.com/hrkbv7.jpg

نوشته شده توسط حسين شريفي‌فر در November 24, 2005 01:39 AM
+

سلام ...
می بینم که هنوز این کفشها رو داری که !!!!

نوشته شده توسط ماهور در November 25, 2005 11:04 PM
+

جناب شریفی فر...
متاسفانه یا خوشبختانه چنین عکسی که upload کردید رو ندیده بودم... یا حداقل الان در ذهن ندارم...

اما در مورد شباهت و یا تفاوت عکس خودم با عکس مورد نظر شما :
گمان میکنم این دو عکس تفاوت بسیار زیادی از لحاظ مفهومی میتونن داشته باشن...
یعنی عکاس عکس شما دقیقا سعی در نشان دادن حس ترس، ارتفاع و کشف یک زاویه خاص از برج ایفل داشته...
اما عکس من؟
گمانم حس و مفهوم متفاوتی داشته باشه؟ که ترس و ارتفاع آخرین اونها خواهد بود...

اما نکته مهم؟
حالا که عکس شما رو دیدم... اگر بالای برج میلاد برم! سعی میکنم عکسی شبیه عکسی که گذاشته اید بگیرم! (البته بسته با امکانات داره! و جرات بنده! چون عکاس یا با کمربند به جایی بسته بوده و یا در حال پرش آزاد میباشد.)
اون موقع موضوع عکس تکراری خواهد بود! اما میتونه جذاب و دیدنی باشه... همانطور که اصولا همه عکسهای طبیعت و عکسهای خبری قتل و جنایت و جنگ تکراری هستن!
و اینکه هر عکس میتونه الهام بخش عکاس باشه برای کشف تصویر ذهنی خودش ...
عکسی که باعث شد من سعی کنم چنین عکسی بگیرم عکسی از یک دیوار خراب، پنجره و یک نردبان بود! و اینقدر عکس بدی بود که حتی save هم نکردم! (حیف وگرنه نشان میدادم از کجا به این عکس رسیدم!)

این نکته رو هم یادآوری کنم:
کسوف یک کارگاه یک نفره است! که تجربیات خوب و بد خودم رو اینجا میگذارم.... بسیاری از عکس ها ارزش شخصی دارن و یا زمان خاص... اینجا گالری نیست! یک فتوبلاگ، یه دفترچه یادداشت پر از خط خطی!

نوشته شده توسط آرش عاشوری نیا در November 26, 2005 10:27 AM
+

میدونستی کفش و شلوارت عین کفش و شلوار منه ؟
نگاهم به این عکس خیلی کارشناسانه بود ! نه ؟!!!

نوشته شده توسط روشن نوروزی در October 13, 2006 03:07 AM
نظر بديد
نام (Name):

پست الکترونيک (Email):

 آدرس سايت (Webpage):

نظرات (Comments):

 
 اطلاعات مرا به خاطر بسپار
Save my information
Ø Archive Page ×

Alone in Paradise    Anzali Lagoon    Update...           
Group Photo Exhibition    Group Photo Exhibition    Air traffic    The cooperative Manoeuvre of Basiji students, Police, photojournalists near the Netherlands embassy    The cooperative Manoeuvre of Basiji students, Police, photojournalists near the Netherlands embassy   

Ø صفحه بايگانی ×
 
Powered by Movable Type 3.2 - Hosted by GARDOON