|
|
|||
| Arash Ashoorinia's Photography |
![]() ![]() ![]() ![]()
|
||
|
January 07, 2005
Dream of Freedom
|
Category Archive
|
||
|
رویا... -این قدر صدا نکن بچه... اینا رو بخور! حرف گوش نمی کنی اینجوری میشه- حداقل قرصاتو بخور اینقده نلرزی و هذیون نگی... -I’ve lost it. It’s lost! Azadi Tower, one of the emblems of the capital of Iran, in Tehran’s Azadi Square. (Azadi means freedom in Persian.) See more here. |
|||
|
نظرات
+
I LOVE THIS SHOT نوشته شده توسط MoNa در January 7, 2005 03:16 PM
+
a masterpiece man نوشته شده توسط Daydad در January 8, 2005 04:19 AM
+
خیلی عجیب و شاهکاره! نوشته شده توسط Daydad در January 8, 2005 04:21 AM
+
گفتني هاش گفتني بود منم نا گفته ها رو گفتم ... نوشته شده توسط ali در January 9, 2005 09:52 AM
+
آرش جان رویای قشنگی دارید. خطرناک شدید این روزا ! با دیدن عکسهای شما از عکاسی خود ناامید می شویم! موفق باشید نوشته شده توسط Nader K. در January 11, 2005 06:29 PM
+
چی بگم من نوشته شده توسط بهزاد در January 13, 2005 05:53 AM
+
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم تا زمان را زندانی کنم باد می گذرد. چلچله می چرخد نوشته شده توسط s.n در January 13, 2005 03:51 PM
+
سال اول معماري كه بودم زيباترين بناي معماري برام برج آزادي بود نوشته شده توسط vaheed در January 17, 2005 12:15 PM
+
Arash, Very nice shot نوشته شده توسط Ali Rahimi در January 21, 2005 09:57 AM
+
بابا اين نوشته و عكس خيلي حال كردم... نوشته شده توسط mohammad در January 27, 2005 04:54 PM
+
این عکس فوق العاده است !!!!!!!!!! نوشته شده توسط Armin در February 15, 2005 09:53 PM
+
Beautiful photo: the building is interesting because of the lines. Not just of the building, but also the lines of light coming through the arch. And I love the colourful look in the darkness of night نوشته شده توسط Irene در March 25, 2005 02:51 AM
+
Great Job ! نوشته شده توسط Dr Tagheh در May 29, 2005 02:27 PM
+
Wow ! drtagheh@yahoo.com نوشته شده توسط Dr Tagheh در May 29, 2005 02:28 PM
+
BEAUTIFULLY PORTRAYED... نوشته شده توسط Vandad, London در June 13, 2005 06:03 AM
+
خیلی عکس باهالی بود واقا حال کردم نوشته شده توسط bamshad در March 14, 2006 04:55 PM
+
به راستی سهمِ من از گذر پر شتاب و بی امان، چه بود؟! همان قاب سبز و نمناکی که مرتب دور و دورتر می شد و در چشمانم سو سو می زد.. گذر از قابِ ديواره های سترگ و استوار تو که در گرديِ چشمانِ بهت زده و ناباورم، ميخ کوب می شد و می نگريست تو را آنسان حيران و بی امان.. که به راستی می بايد رفت.... که چاره ای نبود... که اگر ماندنی می بود ، که اگر کنارت بودن شُدَنی می بود، اين بودن به اندازه هزاران بار مبهوت تر از گرديِ چشمانِ اشکی ام ، خاکستريِ بی فردايی را ميهمانِ نفرت انگيزِ فردا می کرد! باور کن که دوستت داشتم...باور کن..همان ديوارهای بلند اندام و سِتَبرت را! اما خاکستريِ بی فردايی را چه می کردم؟ باور کن که قابِ ديواره های سترگ و استوار تو در چشمانِ بارانی ام هنوز هم ميخکوب است... نوشته شده توسط فرشته مهر در April 22, 2006 10:28 PM
+
khobe نوشته شده توسط در June 29, 2006 09:34 PM
نظر بديد
|
|||
| Ø Archive Page × | |||
| Ø صفحه بايگانی × | |||
|
Powered by Movable Type
3.2
- Hosted by GARDOON
|
|||